

براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
اللهم عجل الویک الفرج - والعافیه و النصر - وجعلنا من خیر انصاره و اعوانه - والمستشهدین بین یدیه - خدایا آرزوی دو رکعت نماز در مسجد الاقصی بعد از آزادیش رو به دلمون نذار - برحمتک یا ارحم الراحمین.

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . شاید از خودتون بپرسید سوپرشیعه چه اسمیه ؟ ابرمرد شیعه نامیست که فقط مختص شیعه بوده و دیگر قهرمان های پوشالی لایق چنین اسمی نیستند اما در اینترنت پیشوند ابر یا فوق العاده برای شیعه وجود نداشت لذا تصمیم گرفتم این خلا را پر کنم
.
بسم الله النور

انگار خورشید فقط به او می تابید ، گرمایی وصف نشدنی بدنش را فرا گرفته بود ، لباسش زخیم و زبر بود اما دیگر به آن عادت کرده ، پوست پاهایش بقدری زخم خورده و خوب شده بود که دیگر فرقی بین پوتین و دمپایی ابری حس نمی کرد ، چیزی که موجب آزارش میشد کلاه خود سنگین و جلیقه ضد گلوله اش بود، اگر از خورجین سنگین مخصوص ماسک ضد گاز و چند نارنجک اشک آور بگذرد از نگاه های سنگین و پر معنی بعضی عابرین که زیر لب ناسزا بارش می کردند نمیشد گذشت ، حق هم داشتند ، صبح تاشب صحنه ضرب و شتم چند جوان بیگناه !!! بدست این هیولاهای رژیم!!! را نظاره گر بودند ، چه کسی می توانست بفهمد با این جلیقه چندین کیلویی زیر آفتاب تیر ماه برای آسایش دیگری دوام آوردن یعنی چه ؟!

آبی در دهانش باقی نمانده بود که گلوی خشکش را کمی تر کند ، صدای مبهم عابرین با پچ پچ های نامفهوم بی سیم یکی میشد و اعصاب در هم ریخته اش را پریشان تر می کرد ، خدایا مادرم الان چکار میکند ؟ خدا کند برادرم خوب درسش را بخواند تا شاید در کنکور قبول شود ، شاید در آینده سمتش از ما بهتر باشد ، در همین فکرها بود که دستی شانه اش را لمس کرد ، پسرم بیا این آب معدنی را بگیر ، سرد سرده ! پیرمردی با محاسن سفید یک آب معدنی در دست داشت ، مثل اینکه آخرین آب معدنی نصیبش شده بود ، قبل از او بقیه گرفته بودند ، زیر چشمی نگاهی به فرمانده انداخت تا ببیند مشکلی نیست که این آب را بخورد ، نگاه فرمانده متوجه او شد ، با لبخندی نگاه پر از خواهش او را جواب داد ، دست شما درد نکند پدر جان ، بعد با بسم الله آب را بر لبان خشکش رساند ، سلام بر حسین (علیه السلام) ، می خواست از پیر مرد تشکر کند که صدایی توجهش را جلب کرد ، در انتهای خیابان جمعیتی با فریاد و بلوا به طرفشان می آمدند ، پدر جان سریع برو تا چیزی نشده !

سپرش را از روی زمین برداشت ، شیشه محافظ کلاهش را پایین آورد ، حالا دیگر سر و صورتش با هم در آتش می سوخت ، جمعیت با اخطار بلندگو ها متوقف نمی شد ، به ناگاه انبوهی از سنگ و شیشه بر سرشان فرود آمد ، برق قمه ها و شیشه های شکسته شده در زیر تابش آفتاب صحنه جالبی به وجود آورده بود ، توده پر سر و صدای جمعیت با فاصله ای نه چندان دور باقی مانده بود ، هر از چند گاهی چند سنگ بر سر و سپرشان می خورد ، با دیدن رنگ غالبا سبز جمعیت بی اختیار به یاد هیئت حسینه شان افتاد ، تاسوعا ، عاشورا ، بوی اسپند همراه با گلاب ، شیر و شربت نذری ، طبل و سنچ و زنجیری که بر شانه ها می خورد تا یاد عاشورای حسین (علیه السلام ) زنده بماند ، اما حالا به جای بوی اسپند بوی لاستیک سوخته می آمد ، هیئت سبز بود اما حسینی نبود ، دسته میرحسینی بود ، پژواک صدای مبهم فحاشان درون جمعیت با ندای الله اکبر دیگران مخلوط میشد و صحنه ای مشمئز کننده به وجود می آورد ، اکثر چهرها با نقاب پوشیده شده بود، چماق ها بالای سر دسته میرحسنی تاب می خورند ، به دوستانش نگاهی کوتاه انداخت ، آنها هم مثل خودش حیران بودند که چه گناهی مرتکب شده اند که باید با این فحش و سنگ های غضب ، مورد مهمان نوازی پایتخت نشینان قرار بگیرند !

فرمانده دستور زدن ماسک را با صدای بلند اعلام کرد ، نارنجک اندازها به اشک آور مسلح شدند ، صدای خفیف شلیک از گلوی فرمانده به گوش رسید ، دنباله دود اشک آور ها در آسمان مانده بود ، بعد از لحظاتی جمعیت به جنب و جوش افتاد ، اشک آور کار خودش را کرده بود ، صدای سرفه بعضی تا چند ده متر شنیده میشد ، زیر لب پوست خندی زد و ته دلش گفت حقتان است ، جمعیت درون دود وول میزد اما خبری از رقص نور پارتی های شبانه شان نبود ، به جای موسیقی تند راک و پاپ و جاز هم صدای فحش و ناسزا بود که بریده بریده به گوش میرسید ، سرباز دوباه به فکر فرو رفت ، بعد از سال ها روستایشان آب کشی و برق رسانی شده بود ، سهام عدالت و بیمه روستائیان به خانواده اش تعلق گرفته بود ، با اینکه زیاد تهران را نمی شناخت اما به خوبی میدانست عقب افتاده ترین قسمت های این شهر با اعیان نشین ترین قسمت های مرکز استانشان قابل مقایسه نیست ، هر چه فکر میکرد متوجه دلیل این همه آشوب و بلوا نمیشد ! با خودش میگفت : مگر ایران فقط تهران است ! همه شهرستان و ده ما به احمدی نژاد رای داده اند ، اصلا گیریم حرف شما درست ، آیا با قمه و چماق و سنگ رای شما زیادتر می شود ، مگر کاندیدای شما نمی گفت امنیت و اخلاق و قانون ، این قانون است ؟ بعد به خودش گفت : شاید هم منظور او از قانون همین قانون جنگل باشد ، راست میگفت ، این روزها تهران خیلی شبیه جنگل شده بود ، در این فکرها بود که صدای خفیف اما جانگداز ناله دوستش را شنید ، با سرعت خودش را به او رساند ، از درد به خود می پیچید ، دستانش را به روی گردنش گرفته بود اما خون از لا به لای انگشتانش با فشار بیرون میریخت ، بعد از چند لحظه گروه امداد به صحنه رسید اما سنگ ها آنها را هم بی نصیب نگذاشتند ، با مشقت دوستش را به آمبولانس رساندند ، فرمانده فریاد زد برگرد سر جایت ! دوباره به موضع قبلیش برگشت ، همه شان ترسیده بودند ، یکی از درون جمعیت به آنها تیر اندازی کرده بود ، بعد از چندین ساعت درگیری و کش وقوس جمعیت در حال متواری شدن بودند ، ستون دود های لاستیک و صندلی های ایستگاه اتبوس در غروب پر غبار شهر در حال محو شدن بود ، نمیدانست این جمعیت پیاده نظام کدام دشمن شده اند ؟! جای سنگ ها روی بدنش ذق ذق می کرد ، به دستانش نگاه کرد ، هنوز خون دوستش پاک نشده بود ، بی چاره تازه داماد بود و یکماه به پایان خدمتش باقی مانده بود ، کپه های آتش با حرکت باد روشن تر میشد و بعد از چند لحظه دوباره آتش به زیر خاکستر بازمی گشت ، بعد از ۱۳ساعت برای تجدید قوای مجدد به پادگان منتقل میشدند ، فردا روز دیگری خواهد بود ، شاید فرجی شود ، پشت وانت سیاه ناجا شانه به شانه دوستانش نشسته بود ، همه غرق در فکر بودند ، وقتی ماشین برای لحظاتی پشت چراغ قرمز چهارراهی می ایستاد ، همه دعا میکردند زودتر راه بیافتد ، دیگر طاقت نگاه های سنگین مردم درون ماشین ها رانداشتند ، چهره های عبوس و درهم کشیده آنان نشان از اوج غضبشان نسبت به آنها بود ، لب هایشان آرام آرام به هم میخورد ، ذکر نمی گفتند ، میدانستند خواهر و مادر بیچاره شان نقل دهان آنها شده ، اما چاره ای جز تحمل نداشتند .

تا اینکه بی سیم یکی از بچه ها خبر شهادت دوستشان را مثل پتک بر سرشان کوبید ، صدای هق هق همه بلند شده بود ، مات و مبهوت به افق سرخ رنگ غروب خیره شده بودند ، رد اشک ها روی صورتشان خطی بین سیاهی دوده ها باز کرده بود ، در اعماق وجودشان بانیان این قائله را لعنت میکردند ، آیا قدرت اینقدر شیرین بود ؟ چشمان پر از اشک آنها بدنبال عامل اصلی میگشت ، خشم فروخفته ای چون آتش در درونشان شعله میکشید ، میدانستند عامل اصلی کیست اما چه میشد کرد وقتی مقتدایشان مصلحت را در صلح میدانست و آنها را از تفرقه بیم میداد ! مثل همیشه باید می سوختند و می ساختند ! انگار این سوختن و ساختن جزء لاینفک مذهب شیعه شده ! گویا هنوز نوبت پاکسازی نرسیده ، گویا هنوز باید منتظر ظهور بود .
علی سمیعی
(پست ثابت)
فتنه و ریشه های سیستماتیک در بطن نظام !
آتش فتنه
آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ! (محض اطلاع آیندگان)
جوخه وحشت یا تیم حفاظت ؟؟؟
41 شمع دیگر روی کیک تولد کودتاگران!
هیپنوتیزم شیطانی !
شمع زیر خاکستر ! (تولدت مبارک عزیزم)
قوه قضائیه ذولفقار مولا شود
دم خروس الف یا اظهارات توکلی - مسئله این است !
کهکشان سرخ - مرداب سبز
گسل های نیمه فعال !
چند انتصاب مشکوک !
نامه من به دکتر ! توکلی
وقتی قامت یار الف خم می شود!
